بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا مولای یا صاحب الزمان؛ ادرکنا ارشدنا.

عجل الله تعالی ما وعدک من النصر و ظهور الامر

لعن الله اعدائکم من الجنة و الناس اجمعین

بابی انت و امی و نفسی لک الوقاء و الحمی.

 

سلام علیکم

 

روایت اینست:

 

حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ فَارِسِيٍّ النَّيْسَابُورِيُّ قَالَ: لَمَّا هَمَّ الْوَالِي عَمْرُو بْنُ عَوْفٍ بِقَتْلِي وَهُوَ رَجُلٌ شَدِيدٌ وَكَانَ مُولَعاً بِقَتْلِ الشِّيعَةِ فَأُخْبِرْتُ بِذَلِكَ وَغَلَبَ عَلَيَّ خَوْفٌ عَظِيمٌ فَوَدَّعْتُ أَهْلِي وَأَحِبَّائِي وَتَوَجَّهْتُ إِلَي دَارِ أَبِي مُحَمَّدٍ عليه السلام لِأُوَدِّعَهُ وَكُنْتُ أَرَدْتُ الْهَرَبَ فَلَمَّا دَخَلْتُ عَلَيْهِ رَأَيْتُ غُلَاماً جَالِساً فِي جَنْبِهِ كَانَ وَجْهُهُ مُضِيئاً كَالْقَمَرِ لَيْلَةَ الْبَدْرِ فَتَحَيَّرْتُ مِنْ نُورِهِ وَضِيَائِهِ وَكَادَ أَنْ أَنْسَي مَا كُنْتُ فِيهِ مِنَ الْخَوْفِ وَالْهَرَبِ فَقَالَ: يَا إِبْرَاهِيمُ لَا تَهْرُبْ فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَي سَيَكْفِيكَ شَرَّهُ فَازْدَادَ تَحَيُّرِي فَقُلْتُ لِأَبِي مُحَمَّدٍ عليه السلام: يَا سَيِّدِي جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ مَنْ هُوَ وَقَدْ أَخْبَرَنِي بِمَا كَانَ فِي ضَمِيرِي؟ فَقَالَ: هُوَ ابْنِي وَخَلِيفَتِي مِنْ بَعْدِي وَهُوَ الَّذِي يَغِيبُ غَيْبَةً طَوِيلَةً وَيَظْهَرُ بَعْدَ امْتِلَاءِ الْأَرْضِ جَوْراً وَظُلْماً فَيَمْلَأُهَا قِسْطاً وَعَدْلًا فَسَأَلْتُهُ عَنِ اسْمِهِ فَقَالَ: هُوَ سَمِيُّ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه وآله وَكَنِيُّهُ وَلَا يَحِلُّ لِأَحَدٍ أَنْ يُسَمِّيَهُ أَوْ يُكَنِّيَهُ بِكُنْيَتِهِ إِلَي أَنْ يُظْهِرَ اللَّهُ دَوْلَتَهُ وَسَلْطَنَتَهُ فَاكْتُمْ يَا إِبْرَاهِيمُ مَا رَأَيْتَ وَسَمِعْتَ مِنَّا الْيَوْمَ إِلَّا عَنْ أَهْلِهِ فَصَلَّيْتُ عَلَيْهِمَا وَآبَائِهِمَا وَخَرَجْتُ مُسْتَظْهِراً بِفَضْلِ اللَّهِ تَعَالَي وَاثِقاً بِمَا سَمِعْتُ مِنَ الصَّاحِبِ عليه السلام.

ابراهيم بن محمد فارسي نيشابوري مي گويد: هنگامي والي حكومت عباسي، عمرو بن عوف كه مرد سخت دل و بر كشتن شيعيان حريص بود، مي خواست مرا بكشد. از اين تصميم آگاه شدم و ترس بر من غالب شد، با اهل بيت و دوستانم خدا حافظي كردم به خانه امام عسكري آمدم تا با آن حضرت هم خدا حافظي كنم و اراده فرار كردم. هنگامي كه بر آن حضرت وارد شدم، در كنارش پسر بچه اي كه رويش همانند ماه شب چهارده نوراني بود، ديدم و از اين نور و روشنائي متحير شدم و نزديك بود كه آن خوف و فراري را كه در دل داشتم فراموش كنم.

آن بچه به من فرمود: اي ابراهيم فرار نكن، زيرا خداوند بلند مرتبه شر آنها را كفايت مي كند. در اين هنگام تحير من زياد تر شد، به امام عسكري عليه السلام عرض كردم اي آقاي من خداوند مرا فدايت گرداند اين بچه كسيت كه از اسرار درونم خبر داد؟ حضرت فرمود: او پسرم، جانشين من بعد از من است او آن كسي است كه به مدت طولاني غايب مي شود و بعد از اين كه زمين از جور و ظلم پر شود، او زمين را از قسط و عدالت آكنده مي سازد.

از نام او پرسيدم حضرت فرمود: او همنام و هم كنيه رسول خدا صلي الله عليه وآله است براي هيچ كسي جايز نيست كه به نام و كنيه او اسم ببرد تا اين كه خداوند دولت و حكومت او را ظاهر سازد. پس اي ابراهيم! آن چه را امروز ديدي و شنيدي جز از اهلش، مخفي نگهدار. من به آن دو حضرت و پدرانشان درود فرستادم و از محضرشان با تكيه به فضل خدا و اطمينان به گفته هاي حضرت مهدي عليه السلام خارج شدم.

 

به نقل از سایت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف (لینک)

 

مولاجان؛

در کنار شما، راستی راستی که خوف معنا ندارد که شما سرچشمه امان و امنیت خاطر و آرامش هستید.

 

 

اللهم عجل فی فرج مولانا المرتقب الخائف

و ابدله من بعد خوفه امنا